دانشجو و استاد - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 14:34
دانشجویی به استادش گفت: استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت:تا و...
عشق واقعی مارمولک - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 14:34
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ چهار سال پیش هنگام ساختن خانه کو...
کوزه ترک خورده - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 14:34
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد. یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت. مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغ...
مقام از خود ممنون - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 14:34
مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید: باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید: "باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش ر...
ببخشیم و بگذریم - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 14:34
کشاورزي يک مزرعه ی بزرگ گندم داشت. زمين حاصلخيزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود.هنگام برداشت محصول بود. شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمی ضرر زد.پيرمرد کينه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و تصميم گرفت از حيوان انتقام ...
دزدیدن جوانمردی - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 14:34
اسب سواری ، مرد چلاقی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست. مرد سوار دلش به حال او سوخت از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد. و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند. مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت : … اسب را بردم ، و با اسب گریخت! اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد...
او پشت پنجره بود - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 14:34
روزی از روزها جانیxa0 با خانواده اش برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ به مرزعه رفته بودند. مادربزرگ یک تیر و کمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خانگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت. جانی وحشت زده شد لاشه رو برداشت و برد پشت دیوار قایم کرد. وقتی سر...
دکتر حسابی - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:34
یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت: شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم. می خواهم در روستایمان معلم شوم.دکتر جواب داد: تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا ک...
جمع کن کاسه کوزه تو - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:34
در قدیم برای قمار بازی علاوه بر خانه هائی که در آن قمار راه می انداختند مکانهای مثل خرابه ها و پشت دروازه های شهر و روی پشت بام حمامها و جاهای کم رفت و آمد سفره هائی برای این کار گشوده میشد و گرداننده قمار را کاسه کوزه دار می گفتندکاسه کوزه سمبل این حرفه بشمار میرفت و غرض از کاسه ظرفی بود که از هر ی...
قدرت دعا کردن - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:34
زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچهشان بی غذا ماندهاند صاحب مغازه با بیاعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گف...
دانشجو و استاد - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:34
دانشجویی به استادش گفت: استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت:تا و...
عشق واقعی مارمولک - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:34
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ چهار سال پیش هنگام ساختن خانه کو...
کوزه ترک خورده - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:34
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد. یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت. مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغ...
مقام از خود ممنون - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:34
مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:"باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را ...
ببخشیم و بگذریم - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:34
کشاورزي يک مزرعه ی بزرگ گندم داشت. زمين حاصلخيزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود.هنگام برداشت محصول بود. شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمی ضرر زد.پيرمرد کينه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و تصميم گرفت از حيوان انتقام ...
دزدیدن جوانمردی - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:34
اسب سواری ، مرد چلاقی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست.مرد سوار دلش به حال او سوخت از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد.و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند.مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت : …اسب را بردم ، و با اسب گریخت!اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد : تو...
او پشت پنجره بود - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:34
روزی از روزها جانیxa0 با خانواده اش برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ به مرزعه رفته بودند.مادربزرگ یک تیر و کمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه.موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خانگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت.جانی وحشت زده شد لاشه رو برداشت و برد پشت دیوار قایم کرد.وقتی سرشو ب...
فرار از زندگی - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 12:17
روزی شاگردی به استادش گفت : استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟ xa0 استاد گفت : واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟ xa0 شاگرد گفت : بله با کمال میل xa0 استاد گفت : پس آماده شو با هم به جایی برویم xa0 شاگرد قبول کرد xa0 استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول بازی ب...
طبیعت روستادرتاریخ1396/01/20 - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 12:17
[unable to retrieve full-text content] xa0
خاطرات گذشته دهه60و50 - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 12:17
[unable to retrieve full-text content] xa0 xa0