ساندویج

خرید بک لینک

و برگشت با اشاره چشم به آنهایی که تازه وارد مغازه شده بودند و ساندویچ میخواستند فهماند که چند دقیقهای صبر کنند. مرد نانها را جلو و عقب زد و نان برشتهای انتخاب کرد و به ساندویچ فروش گفت: «خمیرشو در بیارین.»
صاحب مغازه نان را تمیز کرد و به طرف آشپز برد. مرد باز پشت ویترین آشپز رفت و گفت: «هلههوله توش نریزیها.»آشپز با سر اشاره کرد و بعد کباب را آرام داخل نان گذاشت.
مرد گفت: «چند قطره آبلیمو هم روش بریز.»
آشپز، کمی آبلیمو روی کباب ریخت، کاغذی دور ساندویچ پیچید، آنرا توی بشقاب گذاشت، و به طرف مرد دراز کرد. مرد بشقاب را گرفت و آمد روی یخچال گذاشت و به صاحب مغازه گفت: «چقدر شد.» صاحب مغازه با لبخند گفت: «هر چی شما لطف کنین.»
مرد کیفی بیرون آورد و یک ده تومنی روی میز گذاشت و بعد بهطرف ویترین رفت و یک دو تومنی هم به طرف آشپز دراز کرد و بعد آمد طرف یخچال و ساندویج را از توی بشقاب برداشت.
مشتریها در حالی که بیصدا و با ولع زیاد ساندویج میخوردند، او را تماشا میکردند.
مرد چند بار مغازه را بالا و پایین رفت. انگار فکرش جای دیگر بود و خیلی دلخور وعصبانی به نظر میآمد. بعد یک مرتبه متوجه ساندویج شد و نگاه غریبی به آن کرد. انگار موش مردهای را به دست گرفته با عجله به گوشه مغازه رفت، با پا در ظرف آشغال را کنار زد، ساندویج را انداخت توی ظرف آشغال و در مغازه را باز کرد و رفت بیرون.


موضوعات مرتبط: مطالب خواندنی
برچسبها: مطالب خواندنی , روستای , حاجی آباد , زبرخان , نیشابور روستای حاجی آباد زبرخان نیشابور...

ما را در سایت روستای حاجی آباد زبرخان نیشابور دنبال می‌کنید

برچسب: ساندویج, نویسنده: بازدید: 143 تاريخ: جمعه 19 آبان 1396 ساعت: 19:18

صفحه بندی