
پیرزن گفت: «واسهچی منو آوردی اینجا؟» پیرمرد گفت: «دلم هوای قهوهخونه کرده.» پیرزن گفت: «یهویی؟» پیرمرد گفت: «یهویی که نه، بوی آبگوشت به دماغم خورد، گیج شدم. انگار یکی پامو کشیده این تو.»
پیرزن گفت: «نه که آبگوشت نخوردهای؟!» پیرمرد گفت: «آبگوشت یا آبزیپو...» پیرزن گفت: «بشکنه دستی که نمک نداره!» پیرمرد گفت: «باز غر زدی؟» فریکج گفت: «ننه منم هی غر میزد!» پیرزن زیرچشمی نگاهش کرد.
قهوهچی دوتا چای گذاشت جلو پیرزن و پیرمرد. احمدشکارچی گفت: «زندگی که بدون غر حال نمیده، اونایی که غر نمیزنن دق میکنن میمیرن!» پیرمرد گفت: «زن داری؟» احمدشکارچی گفت: «نه!»
پیرمرد گفت: «خوش به سعادتت. منم میخوام اینو طلاقش بدم، تا دیر نشده یهنفس راحت بکشم!» پیرزن گفت: «هنرنماییت جلو غریبهها شروع شد!» احمدشکارچی گفت: «اینجا هیشکی غریبه نیس، همه خودیان.» پیرمرد گفت: «همینجوری ما رو تارک دنیا کرد. با همه دعوا داره، همه دشمنان. همه غریبهان. عیب داره. اَخه...
بس کن زن، تو این قهوهخونه کی ما رو میشناسه که واسه ما تره خورد کنه! گیرم بعدِ رفتن ما این آقایون بگن اینا چه خلهایی بودن، بگن، فکر میکنی کجای دنیا کج میشه!» پیرمرد به سرفه افتاد. فریکج گفت: «عین بابای من حرف میزنه!» پیرزن سکوت کرد. چایش را با دستهای لرزان به لب نزدیک کرد.
داغ بود آن را پس زد و گفت: «سوختم. اگه حواس گذاشتی واسه من...» پیرمرد گفت: «حواسو واسهچی میخوای، میخوای حسابکتاب باغ و ملکت از دستت در نره...» پیرزن رو ترش کرد: «بسه هنرنمایی، بسه!» احمدشکارچی گفت: «این نزدیکیا زندگی میکنین؟» پیرمرد گفت: «این نزدیکیا که نه، یهکم دورتر از نزدیک.» فریکج گفت: «کجا، میدون هرندی؟» پیرمرد گفت: «یهکم دورتر!» پیرزن شاکی شد و گفت: «جون بکن بگو قلعهحسنخان. چرا وقت مردمو میگیری!» فریکج گفت: «یاخدا! قلعهحسنخان تا اینجا خیلی راهه، با چی اومدین؟»
پیرمرد گفت: «با هواپیما. الان تو باند بغلی نشسته!» پیرزن گفت: «باز زدی به لودگی!» پیرمرد گفت: «قهوهخونهس دیگه. اینا واسه همین میان اینجا، یکی میگن یکی میشنفند...» احمدشکارچی گفت: «اومدین خونه دوست و آشنا؟» پیرزن رو ترش کرد و گفت: «یکی میگن، یکی میشنفند یا میان فضولی؟» پیرمرد گفت: «خانم زخمزبون نزن!» فریکج گفت: «عین ننه من، هی بابام میگفت زخمزبون نزن ولی میزد. دست خودش نبود که! هی میزد.
هی منو کتک میزد، بابا میگفت زن، خدا اینو زده تو دیگه واسه چی میزنی! ننهم میگفت میزنم تا خدا دلش بهرحم بیاد یهکاری واسهش بکنه. آخرش خدا یهکاری واسم کرد. یه قناری گذاشت تو قفس داد دستم. اگه این قناری نبود نمیدونم چهجوری باید زندگی میکردم!» پیرزن گفت: «وا خاک عالم، کجای من عینِ ننه توئه!» احمدشکارچی گفت: «واسهچی اومدین تهرون؟» پیرمرد گفت: «هر روز میایم تهرون. یهجایی پیاده میشیم. راه میافتیم تو خیابونا. یهروز تهرانپارس، یهروز شوش، یهروز تجریش، یهروز هرندی، یهروزی هروی...»
روستای حاجی آباد زبرخان نیشابور...
ما را در سایت روستای حاجی آباد زبرخان نیشابور دنبال میکنید
برچسب: تلخ اما شیرین,تلخ اما شیرین دانلود فیلم,تلخ اما شیرین فیلم,تلخ اما شیرین دانلود,تلخ اما شیرین آمپول,خاطرات تلخ اما شیرین,خاطرات تلخ اما شیرین از آمپول زدن,خاطرات تلخ اما شیرین شیاف,خاطرات تلخ اما شیرین از امپول,خاطرات تلخ اما شیرین جدید, نویسنده: بازدید: 174 تاريخ: دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت: 17:29