
روزی از روزها جانیxa0 با خانواده اش برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ به مرزعه رفته بودند. مادربزرگ یک تیر و کمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خانگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت. جانی وحشت زده شد لاشه رو برداشت و برد پشت دیوار قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش سالیxa0 همه چیزو دیده ولی حرفی نزد. مادربزرگ به سالی خواهر جانی گفت توی شستن ظ...
ادامه مطلب
روزی از روزها جانیxa0 با خانواده اش برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ به مرزعه رفته بودند.مادربزرگ یک تیر و کمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه.موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خانگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت.جانی وحشت زده شد لاشه رو برداشت و برد پشت دیوار قایم کرد.وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش سالیxa0 همه چیزو دیده ولی حرفی نزد.مادربزرگ به سالی خواهر جانی گفت توی شستن ظرف ها...
ادامه مطلب